Translate

۱۳۹۴ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

مادر ترزا

در رابطه با محبت
سیر کردن گرسنگان محبت به مراتب سخت تر از
سیر نمودن گرسنگان برای نان است
( مادر ترزا)

ما به دیگران محبت می کنیم چون اول خدا به ما محبت کرد (اول یوحنا ۴؛۱۹)

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

روحیه عیب جویی (قسمت 2 )

 دگرگون ساختن دل یک فرد عیب جو ( قسمت 2)

ریشه ی اصلی روحیه ی عیب جو در چیست؟
آیا جالب نیست که چقدر آسان می توانیم به جای آن که مسئولیت تصمیم های اشتباه خود را به عهده بگیریم، تقصیر را به گردن خدا یا شخصی دیگر بیاندازیم ؟
همه ی ما سه نیاز درونی داریم: عشق و محبت، توجه و امنیت، اینها نیازهای درونی ما هستند. انتقاد کردن از دیگری، شاید برای یک لحظه ـ احساس برجسته بودن و قدرت را در ما پدید می آورد.

باور نادرست : »حس برجسته بودن و اهمیت داشتن من ؛هنگامی که به اشتباهات دیگران، اشاره می کنم، تقویت می شود. درست مانند سوار شدن بر االکلنگ، هر چه بیش تر با انتقاد و عیب جویی، دیگران را به پایین، هل می دهم، به همان اندازه، خودم از آن ها بالاتر می روم و احساس قدرتمند بودن می کنم. این حقیقت که حرف و رفتار من درست است، انتقاد من از دیگران را توجیه می کند«. اما کتاب مقدس، چنین می فرماید : »  ۱پس تو ای آدمی که دیگری را محکوم می‌کنی، هر‌که باشی هیچ عذری نداری. زیرا در هر موردی که دیگری را محکوم می‌کنی، خویشتن را محکوم کرده‌ای؛ چون تو که داوری می‌کنی، خودْ همان را انجام می‌دهی.« )
رساله ی پولس به رومیان 2 : 1

باور درست : »آن هنگام که من منتقد دیگران هستم، تنها گناه خودم را آشکار می سازم خدا می دانسته است که من به اندازه ی کافی برجسته و مهم هستم که مرا با برنامه و نقشه ی خویش برای من، خلق فرماید. از آن جا که
مسیح در من زندگی می نماید و پیوسته رحمتش را شامل حال من می فرماید، من نیز به وسیله ی اهمیت دادن و دلسوزی برای دل ها و زندگی های دیگران، بیش از انتقاد کردن به روش ها و کردار آن ها، رحمت و لطف او را منعکس می کنم.« رساله ی اول پولس به تسالونیکیان 5 : 14و 15

چگونه قلب خود را از عیب جویی به دلسوزی تبدیل کنم؟ شاید شما در انتقاد تندو نیش دار، مقصر بوده اید و دیگر نمی خواهید تا »گرفتار در گودال« بوده و گل ها و جلن های خفت آور خود را به این سو و آن سو پرتاب کنید. اکنون وقت بالا آمدن از گودال است، هر بار یک کلمه ی مهربانانه ... و در آن صورت، خود را در مسیرترمیم و احیاء و آرامی خواهید یافت

۱( کوتاهی های خود را بازشناسی کنید )
کتاب مزامیر 139 : 23 و 24(. دل خود را فروتن سازید تا گناه خود، عیب های خود و نیاز بی کران خود را برای رحمت خدا ببینید.
 به دیگران کمک کنید تا اهمیت و برجستگی خویش را در نگاه خدا، ببینند.

این گونه دعا کنید : »خداوندا، بادا که من گناه خویش را، آن چنان که تو می بینی، مشاهده کنم، بادا چنان که تو از گناه من متنفری، من هم از آن بیزار باشم.
« ۲( نسبت به دیگران، رحمت و مهربانی، روا دارید )کولسیان 3 : 12( نگاهی نزدیک به زندگی مسیح داشته باشید تا روش مشفقانه و مهربانانه ی او را در رویارویی با حقیقت، بیاموزید.

دعا کنید تا نه یک سنگ انداز منتقد، بلکه برآورنده ی حاجاتی شفیق و مهربان باشید.

 3( نیازهای قلبی دیگران را کشف کنید )امثال 20 : 5(. تنها به شنیدن حرف های سطحی اشخاص، بسنده نکنید. به ندای نیازها و احساسات نهان در زیر پوسته ی ظاهری ـ احساس مورد بی مهری قرار گرفنت یا بی اهمیت بودن یا متزلزل بودن؛ گوش بسپارید. دعا کنید تا هنگامی که در جست و جوی درک و فهم دیگران، برمی آیید، خدا روحیه ای فهیم به شما عطا فرماید

4( پذیرش را به دیگران، ارزانی دارید )
رومیان 7 : 15( به یاد داشته باشید که هر کس ترسی درون زاد و غریزی از طرد شدن و اشتیاقی ژرف برای پذیرفته شدن دارد. برگزینید که تا مجرایی باشید که از طریق آن، خدا پذیرش خویش را برای انسان ها، جاری می فرماید.

5( ارزش خدادادی دیگران را مشاهده کنید )
لوقا 12 : 6 و 7( با هر شخص، به ویژه آن که بیش ترین مشکل را برای شما ایجاد کرده است، به عنوان شخصی که خدا به او ارزش عطا فرموده است، رفتار کنید. راستی و حقیقت، دل های ما، رفتارهای ما و کردارهای ما را نسبت به دیگران، داوری خواهد کرد.
دعا کنید که تا خداوند به شما اجازه ندهد تا کسانی را که او آفریده و دوست دارد، خوار بشمارید.

6( نکات مثبت دیگران را بستایید )فیلیپیان 4 : 8(. از وسوسه ی تلاش برای گرفتن مچ اشخاص در اعمال اشتباهی که انجام می دهند، دوری کنید. در عوض، درباره ی کارهای درستی که آن ها انجام می دهند، گفت و گو کنید.
دعا کنید که تا چیزی مثبت را در هر کس ببینید، و آن گاه وفادارانه، آن را کانون توجه خود سازید.
دعا کنید که تا دیگران را آن گونه ببینید که خدا ایشان را می نگرد، و آن ها را چنان ارزش بگذارید که خدا آنان  را ارج میدهد

7( از نیش زبان زدن به دیگران، پرهیز کنید )
کولسیان 3 : 16(. مراقب این سفسطه ی بیهوده باشید که می گوید، »حرف زدن، بی ارزش است«. حرف زدن، هنگامی که دیگران را می آزارد و می درد، بهای سنگین و گزاف خود را نشان می دهد.
با روح دعا، مراقب این احتمال باشید که آن چه را که شما در شخصی مورد انتقاد و ایراد قرار می دهید؛ ممکن است که چیزی باشد که خدا می خواهد مستقیمًا با آن سروکار داشته باشد و این که شاید خدا می خواهد تا شما دعا کرده و سکوت اختیار کنید. پیش از به زبان آوردن کلمات انتقادآمیز، از دوستی خردمند و حکیم بخواهید تا فحوا و لحن گفتار شما را ارزیابی نماید . به خاطر داشته باشید که پس از گفتن عبارات انتقادآمیز، هرگز نمی توانید آن ها را بازپس بگیرید

با در میان گذاشتن باور خود مبنی بر این که می توان دگرگون شد، الهام بخش کسانی باشید که نیازمند عوض شدن و تحول هستند.
با گفتن : »دست برندار. به خدا اعتماد کن تا تو را به راهی که باید بروی، هدایت فرماید. من می دانم که تو می توانی تصمیم درستی بگیری. من باور دارم که تو می توانی بهترین ها را از جانب خدا، تجربه کنی.«، آن ها را تشویق کنید. کلمات خود را به عنوان ابزار انجام نیکویی، به درگاه خدا تقدیم دارید

و دعا کنید تا او کلام خویش را در دهان شما بگذارد.

8( نیازهای برآورده نشده ی دیگران را ببینید )رساله ی پولس به فیلیپیان 4 : 19
( به جای داوری و قضاوت رفتارهای نامناسب دیگران، در جست و جوی درک احتیاج و نیاز پشت پرده ی هر رفتار و کردار باشید. به خاطر داشته باشید که کسانی که سخنانی گزنده و نیش دار به زبان می آورند،
در واقع، نیازهای درونی برآورده نشده ی خویش )برای عشق و محبت، توجه و امنیت( را آشکار می سازند. به یاد داشته باشید که انسان ها همیشه منظورشان، آن چیزی نیست که می گویند و عمیق ترین حاجت های خود را نیز همیشه درک نمی کنند. ـ
دعا کنید که انتقادات شما، دست خداوند را برای برآوردن ژرف ترین نیازهای درونی آنان را باز بگذارد.

9( به کلام خدا و روح خدا برای حکمت، تکیه و توکل نمایید)

با خواندن یک فصل از کتاب امثال سلیمان در هر روز، حکمت خدا را بطلبید.
هر آیه از کتاب امثال سلیمان را که درخور گفتن است، یادداشت کنید. گفتار خود را در برابر این فهرست، بسنجید و ببینید که آیا در آن چه که می گویید، خردمند و فرزانه هستید.
خدا را در هر رخدادی، دست اندرکار ببینید و برای حکمت، به او اعتماد کنید تا بدانید که چگونه واکنش نشان داده و پاسخ دهید )
خرد و حکمت، توانایی نگرش به زندگی از دیدگاه خدا است(. دعا کنید که تا روح خدا حقایق روحانی را به شما بیاموزد و شما را به بیان این حقایق در محبت، رهنمون شود.
»بیان می کنیم نه به سخنان آموخته شده از حکمت انسان، بلکه به آن چه روح القدس می آموزد.
او ّل قرنتیان 2 : 13
 آیا چیز دیگری وجود دارد که بتواند تمام شیوه ها و رویه های داوری و قضاوت نابه جا ـ هر روحیه ی عیب جویی را قلع و قمع سازد؟
بلی! اگر هر شخص بر پایه ی این سخنان موجز عیسی، زندگی کند: » آن چه خواهید که مردم به شما کنند، شما نیز ّ بدیشان، همچنان کنید.« )متی 7 : 12

برنامه ی دعای کتاب مقدسی
شما کتاب امثال سلیمان 18؛21
کتاب امثال سلیمان 11؛12
 رساله ی پولس به رومیان 2؛1
کتاب مزامیر 139؛23و24
رساله ی پولس به رومیان 15؛17
کتاب امثال سلیمان 15؛1
رساله ی پولس به افسسیان 4؛29
انجیل لوقا 14؛11
رساله ی پولس به فیلیپیان 4؛8
 رساله ی اول پولس به تسالونیکیان 5؛11

مشاوره کتاب مقدس

نوشته جون هانت





۱۳۹۴ فروردین ۳۱, دوشنبه

ثمره نیک و بد

ثمرات چشمگیر

«همچنین هر درخت نیکو میوه نیکو می‌آورد و درخت بد میوه بد می‌آورد. درخت خوب نمی‌تواند میوه بد آورد و نه درخت بد میوه نیکو آورد…لذا از میوه‌های ایشان٬ ایشان را خواهید شناخت.» (انجیل متی ۷: ۱۷-۲۰)



خداوند ما در این آیات درباره پیامبران دروغین هشدار می‌دهد که در لباس میش ظاهر می‌شوند امّا در باطن گرگان درنده‌اند٬ راه شناخت آن‌ها -نه از ادعای ایشان – بلکه از ثمراتی است که به ارمغان می آورند. این مطلب بسیار مهمی است که اغلب نادیده گرفته می‌شود؛ همه ما پیش‌فرضها و انتظارات غلطی در ذهن خود داریم که بر خلاف واقعیت هستند . همین باعث می‌شود که در مواجهه با حقیقت دچار سرگردانی و حیرت شویم. ((خداوند به ما گفته که از درخت فاسد نباید انتظار میوه خوب را داشت)) ؛ چیزی که از ریشه خراب است و اساس درستی ندارد امکان ندارد که ثمره نیکی به بار آورد. امّا متأسفانه پذیرش این نکته ساده برای ما غیرممکن است. ما با چشمان خود ثمرات پلید را می‌بینیم٬ نتایج منفی آن را هر روزه تجربه می‌کنیم امّا تمام آن‌ها را نه به درخت بلکه به چیز دیگری نسبت می‌دهیم.
وقتی که در اوایل انقلاب شکوهمند اسلامی ۲۸ میلیون نفر به پای صندوقهای رأی رفتند و خواستار تشکیل نظامی اسلامی شدند٬ به آن‌ها اطمینان داده شده بود که با پیاده شدن دین مبین محمدی جامعه بدل به بهشت برین می‌شود. همه آن ۲۸ میلیون نفر در اشتباه بودند زیرا انتظار میوه نیکو را از درخت بد داشتند. با این حال ما حاضر نیستیم بپذیریم که فساد ریشه‌ای است و از خود درخت است و نه از جای دیگر. ما خیال می‌کنیم که ایراد از کسانی است که در صدر قدرتند و باعث بدنامی اسلام شده‌اند! ما به خود می‌گوئیم: هیچ ایرادی در دین مبین اسلام نیست و ثمرات بد آن تنها نتیجه تفسیر غلط و برداشتهای نادرست رهبران و حاکمان اسلامی است.
امّا چنین استدلالی کاملاً خلاف حقیقت است؛ حجت‌الاسلام کسی است که سالهای زیادی از عمرش را وقف مطالعه تاریخ اسلام٬ فقه٬ سیره رسول الله٬ احادیث نبوی و اصول و اعتقادات اسلام کرده است. چنین کسی بهتر از هر فرد دیگری با شرع اسلام و مبانی آن آشنایی دارد. هر ایرادی که می‌خواهید بر یک حجت‌الاسلام بگیرید٬ امّا هیچ ایرادی در دینداری و خلوص ایمان در دیانتشان نمی‌توانید بگیرید. تمام هدف ایشان پیشبرد منافع اسلام است. عده‌ای از آن‌ها که مسئولان جامعه بوده و قوانین و اصول اجتماعی را طراحی می‌کنند به درجه اجتهاد رسیده‌اند و شیعیان واقعی ضروری است که از آن‌ها تقلید نمایند. از یاد نبرید که آن‌ها حقیقتاً تلاش دارند تا مبانی دین مبین را تا حد ممکن در جامعه احیاء کنند. هیچ وقت تلاش صادقانه آن‌ها را فراموش نکنید. از دید اسلام آن‌ها حجت یا گواهی اسلام بوده و هیچ ایرادی نمی‌توان بر کارهایشان گرفت بلکه خواهیم دید که برای تمام تصمیم‌هایی کوچک یا بزرگی که گرفته شده٬ دلیلی شرعی وجود داشته است.
یقین داشته باشید بدون تأیید تشخیص مصلحت نظام و رهبران اسلامی هیچ زندان٬ بازداشتگاه مخفی و غیرمخفی در ایران وجود نمی‌داشت. هزاران نفری که به عنوان زندانی سیاسی و یا محارب با خدا و رسول به زندان افکنده شده٬ شکنجه شده٬ شلاق خوردند٬ ناپدید شدند٬ به قتل رسیدند و یا در گورهای دسته‌جمعی و در تاریکی شب به خاک سپرده شدند٬ همه تحت دستور مستقیم یک حجت الاسلام و بادلیلی کاملاً شرعی به این روزگار افتادند. هزاران نوجوانی که در ابتدای انقلاب به بهانه وابستگی به گروهکهای سیاسی و به دلیل داشتن عقیده‌ای خاص به زندان انداخته شده٬ شکنجه و یا اعدام شدند نیز تحت حکم مستقیم یک حجت الاسلام و بادلیلی شرعی به آن عاقبت شوم گرفتار شدند. حتی وقتی که به صدها دختر نوجوانی که قبل از اعدامشان در زندان تجاوز می‌شد٬ دلیلی شرعی وجود داشت؛ شرع مقدس اسلام اجازه تمام آن‌ها را صادر کرده و حجت الاسلام والمسلمین هم مطمئن شد که آن حکم به درستی اجرا شود.
سرکوبی مخالفین٬ اعدامهای گروهی٬ تجاوز به حریم زندگی خصوصی مردم٬ بی‌حرمتی به حقوق اولیه انسان‌ها و نادیده گرفتن حقوق بشر٬ ضرب وشتم جوانان در خیابانها٬ به شلاق کشیدن و یا اعدام کردن محکومین در ملاء عام نیز همگی بر اساس حکمی شرعی صورت گرفته و مطابق قوانین اسلامی است. هیچ شکی در تقوا و دینداری ماموران بسیج و یا اطلاعات نداشته باشید٬‌ اگر آن‌ها با ماشین خودرو تظاهرکنندگان را زیر گرفته و هر صدای اعتراضی را با خشونت خفه می‌کنند این کار با تأیید و فتوای یک حجت الاسلام صورت گرفته است. آری٬ این اسلام است که به بهترین وجه ممکن در جامعه ایران پیاده شده است. لذا ایراد از درخت است و ثمرات فاسدی را که به بار می آورد نباید به جای دیگری نسبت داد.
دارایی و ثروت ملّی که به کشورهایی مثل فلسطین و لبنان هدیه شده در راه گسترش و اشاعه اسلام عزیز بوده است. حتی اختلاسهای میلیاردی و حسابهای بانکی هنگفتی که هریک از آقازاده‌ها در بانکهای سوئیس برای خود باز کرده نیز دلیلی شرعی دارد؛ زیرا مطابق شریعت محمدی رفتن به زیارت حج و یا چند تا ثواب دیگر همه آن پولها را حلال می‌سازد.
این سیاهه را پایانی نیست٬ عقل سلیم‌تان به شما می‌گوید که این‌ها حقیقت دارد ولی تعصب و ترس باعث می‌شود تا بگویید؛ من به خدا و محمد اعتقاد دارم ولی نه به کارهایی که به نام اسلام انجام می‌شود! آیا زمان آن نرسیده که از این تعصب بی‌جا و ترس دست برداریم؟
نگوئید من مسلمانم٬ قبله‌ام یک گل سرخ! نگوئید هر اتفاقی که بیفتد هرگز به حقانیت محمد و دینش شکی به دل راه نمی‌دهم. نگوئید که این‌ها اسلام نیست٬ درصورتیکه تمام آنچه که جامعه ایران در چند دهه گذشته آن‌ها را تجربه کرده٬ همگی تحت نظارت و دستور یک حجت الاسلام انجام شده است. به تاریخ گذشته اسلام هم که نگاه کنید و زندگی خلفای مسلمان را که بخوانید با همین تصویر تاریک روبرو می‌شوید.
نگوئید من به محمد و خدایش اعتقاد دارم٬ ثمرات این دین در جامعه چه بوده است؟ تأثیر آن در زندگی شخصی شما چه بوده است؟ این چه خدای هولناکی است که بدو اعتقاد دارید؟ چرا جویای حقیقت و خدای زنده نمی‌شوید؟ آیا خدای حقیقی را می‌شناسید٬ آیا او را دوست می‌دارید٬ آیا با او مشارکت دارید؟ آیا خدا شما را دوست داشته و به شما مَحبت نشان می‌دهد؟ آیا قادر است به دعاهای شما پاسخ دهد؟ آیا کلام و وعده‌هایش مایه تسلی خاطر و آرامش شما در زمان بروز سختی‌ها و مشکلات است؟ او برای نجات ورستگاری شما چه قدمی برداشته است؟ خدای تثلیث٬‌خدایی است پرمحبت که برای نجات گناهکاران به زمین آمده و به جای آن‌ها مجازات شده تا آن‌ها به رایگان رستگار شوند. خدای محمد برای شما چه کاری کرده است٬ جز ترسانیدن شما از اسفل‌السافلین و آتش جهنم برای دشمنان پیامبرش؟
اکنون تیشه را بر ریشه باید گذارد٬ اولین قدم به سوی شناخت خدای واقعی٬‌ پشت کردن به باورهای خرافی است. باید جویای خدای زنده شوید که می‌تواند با روحش شما را از درون تغییر داده و به شما حیاتی تازه و پرمعنا بدهد. خدایی که احکامش را در دل شما حک می‌کند تا فرد دیگری شوید. خدایی که بعد از ایمان آوردن به او پدر آسمانی شما شده و می‌توانید او را به نام خوانده و پاسخ دعاهایتان را از او بگیرید. خدایی که تعالیم و حتی صفاتش در مغایرت با خدای محمد است و به همین دلیل بشارت دادن کلامش در جوامع اسلامی ممنوع بوده و خطر مرگ را بدنبال دارد.
باید ترس را کنار بگذارید٬ خداوند قادر متعال می‌تواند شما را از همه تهدیدها٬ ترسها و شکها خلاصی دهد. تنها او را جویا شوید تا به آرامش٬‌ شادی درونی و حیات جاودانی برسید. حیاتی که خداوند عیسی مسیح با مرگ و رستاخیزش امکان بدست آوردن آن را برای همه گناهکاران فراهم ساخته است.
«اکنون نیز تیشه بر ریشه درختان نهاده شده است٬ پس هر درختی که میوه نیکو نیاورد بریده و در آتش افکنده می‌شود.» (لوقا ۳: ۹)

میسیونر جهان اسلام

ریموند لال: میسیونر جهان اسلام





ریموند لال (Raymond Lul) فیلسوف٬ شاعر٬ دانشمند و میسیونر اسپانیایی (حوالی۱۲۶۵-۱۲۵۵ میلادی) در خانواده‌ای بسیار معروف و متمول به دنیا آمد. وی دوران جوانی‌اش را به عیاشی و خوشگزرانی در دربار جیمز دوّم -پادشاه وقت- گذرانید. در این دوره از زندگی‌اش زنان٬ شراب و ترانه سرایی و هر لذتی که مخصوص پادشاهان و درباریان است٬ اوقات او را به خود مشغول می‌داشت.
تاریخ نویسان سرگذشت ایمان آوردنش را به این شکل روایت می‌کنند که روزی هنگام عبور از خیابان زنی زیباروی را در پنجره‌ای باز دیده و فی‌البداهه شعر زیبایی درباره اندام آن زن سروده و با صدای بلند آن را خواند. اندکی بعد آن زن از پله ها پائين آمده و او را به خانه دعوت کرد و سینه‌اش را که در اثر بیماری جذام به شکل فجیعی درآمده بود به وی نمایان ساخت. این صحنه تأثیری قوی بر وی به جای گذاشت٬ اما تحول روحانی در او زمانی روی داد که در کلیسای متعلق به فرقه فرانسیس‌ها به موعظه شبان گوش می‌سپرد. وی در آن زمان ۳۲ ساله بود و همچنانکه درباره رنج‌های مسیح موعظه می‌شد٬‌ گویی با چشمان ذهنش مسیح را نظاره کرد که خون از دستها و پاهایش سرازیر است؛ خالق هستی رنج را تجربه می‌کند تا امکان رستگاری برای گناهکاران فراهم گردد. پی بردن به اینکه مسیح حاضر بوده تا به خاطر مَحبت بی‌کرانش به او به زمین آمده و چنین رنجی را متحمل شود٬‌ وی را دگرگون ساخته و تصمیم می‌گیرد تا همه چیز را به خاطر مسیح رها کرده و تنها او را خدمت کند.
وی مدت ۹ سال به صومعه‌ای در بالای یک کوه پناه برده و وقتش را به دعا٬ خواندن کتاب مقدس و تعمق و تفکر می‌گذراند. در نهایت به این نتیجه می‌رسد که باید انجیل را به پیروان محمد عربی بشارت دهد. ریموند لال به اطاعت از فرمان مسیح همه دارایی‌اش را فروخته و پول آن را بین فقرا تقسیم کرده و تنها بخش کمی از آن را برای زن و فرزندانش کنار می‌گذارد. اکنون با فراغ بال می‌توانست زندگی‌اش را وقف بشارت کلام و رسانیدن پیام نجات بخش مسیح به پیروان دین عربی نماید.
در قرن سیزدهم میلادی هنوز نیمی از اسپانیا تحت تسلط اعراب بود و در شمال آفریقا مسیحیان به دلیل فشارهای سنگین اجتماعی و مالیات سنگین دسته دسته به دین مملوک‌ها می‌پیوستند. متأسفانه در دوره قرون وسطی -پیش از اصلاحات کلیسا- مسیحیان هیچ علاقه‌ای به بشارت انجیل به مسلمین نشان نمی‌دادند. برعکس٬ ایشان شیوه جنگجویی را از پیروان دین عربی فراگرفته و به جای نشان دادن مَحبت٬ با شمشیر به مقابله با آن‌ها می پرداختند. شگفتا که فرزندان نور همچون فرزندان تاریکی عمل می‌کردند! جنگهای متعدد صلیبی که به دستور کلیسا و برای رهایی سرزمین مقدس از دست مسلمین صورت گرفته بود٬ آن‌ها را نسبت به مسیحیت بسیار بدبین کرده بود. در این شرایط کاملاً نامساعد است که ریموندلال یک تنه و به تنهایی عزم به بشارت مسلمین جزم می‌کند تا آن‌ها را از مَحبت خداوند آگاهی داده و به سوی رستگاری حقیقی بخواند.

وی از معدود کسانی است که در دوران قرون وسطی به صورت جدی سعی در بشارت دادن به محمدیان را داشته است. بدین منظور به روم و پاریس که در آن زمان محل استقرار رهبران کلیسا بوده سفر می‌کند تا آن‌ها را تشویق کند که گروه خاصی را برای این کار تعلیم داده و از راه آموزش زبان عربی برای این وظیفه خطیر آماده سازند. کسانی که زبان عربی را فراگرفته و فرستاده شوند تا کلام نجات بخش انجیل را به زبان مادری به گوش اعراب برسانند. اما نتیجه چندانی از این تلاش حاصل نمی‌کند؛ کلیسا به جای استفاده از شمشیر روح و سپر ایمان با شمشیر اعرابی به جنگ با مسلمین می‌رفت تا آن‌ها را مسیحی گرداند!
وی برای مباحثه و بشارت کلام خداوند به پیروان محمد ضرورت فراگیری زبان عربی را دریافته و برای این منظور برده‌ای عرب را خریداری می‌کند. سپس به مدت ۹ سال به یاری او به آموختن زبان عربی می‌پردازد تا تسلط کافی بر این زبان پیدا کند. به علاوه کتابی را برای ارشاد محمدیان می‌نویسد تا با نشان دادن دلایل فراوان به آن‌ها ثابت سازد که دین حقیقی٬ مسیحیت است. وی دو نکته مهم درباره ذات خداوند را زمینه این کار قرار می‌دهد؛ مَحبت خداوند و هماهنگی بین صفات او. وی دلیل می آورد که خداوند عادل بایستی گناه را مجازات کند و از سویی رحمت او مایل است تا گناهکاران را از مجازات رهایی دهد. تنها در مسیحیت است که خداوند جلوه مَحبت خود را به طور عملی نشان داده و با فرستادن پسریگانه خود و مجازاتش به جای گناهکاران و نجات آن‌ها٬ هم عدالت خود را به جای می آورد و هم رحمتش را. دین واقعی نه تنها در باره قدرت٬ آگاهی و جلال خداوند صحبت می‌کند بلکه درباره مَحبت و شناخت و رابطه فردی با او. خدای واقعی خدای مَحبت است که این مَحبت را به طور عام در طبیعت و جامعه و به طور خاص نسبت به ایماندارانش -در از بین بردن مجازات گناه آن‌ها بوسیله مسیح- نشان می‌دهد. وی با اشاره به منابع دین عربی نشان می‌دهد که خدایی که اسلام معرفی می‌کند فاقد مَحبت است و عدالت او با دیگر صفاتش هم‌خوانی ندارد. هرچند که الله قادر متعال است و آگاه به همه چیز اما نه قدوس است و نه مَحبت دارد. الله نیرویی است غیرقابل مقاومت٬ جبّار و با اراده‌ای غیرقابل انعطاف و در ذات و ماهیت متغایر با خدای کتاب مقدس.
وی در۶۳ سلگی و در اولین تلاش بشارتی‌اش به تونس سفر می‌کند٬‌ سفری از راه دریا و پر از مخاطرات. در تونس علمای اسلام را دعوت می‌کند تا کنفرانسی برای تبادل نظرات بین عقایدشان و تعالیم کتاب مقدس تشکیل دهند. ریموندلال اعلام می‌کند که اگر ایشان توانستند او را قانع کنند٬ از دین خود برگشته و مسلمان می‌شود. این گفته عده زیادی از معلمین و رهبران دینی را بر‌می‌انگیزد تا به آن کنفرانس بیایند. در آنجا وی درباره صفات و ذات خداوند با ایشان مجادله کرده و با نقل قول از کتاب مقدس به آن‌ها ثابت می‌سازد که فرستادن خداوند عیسی مسیح برای از بین بردن گناهان ضروری بوده و نجات و رستگاری جدای از ایمان به او غیرممکن است.
رهبران مسلمین هم وقتی که اصرار و پافشاری او بر ادعایش را ملاحظه می‌کنند٬ به این نتیجه می‌رسند که تنها راه مجادله با او این است که حکم قتلش را صادر کنند. اما به لحاظ کهولت سن و تابعیت کشوری دیگر حکمش را تخفیف داده و او را از خاک کشورشان بیرون می‌رانند با این شرط که دیگر پایش را به آن خاک نگذارد.
پس از بازگشت به اسپانیا وی همچنان به تلاش خود ادامه می‌دهد تا کلیسا را تشویق به رسانیدن مژده انجیل به پیروان محمد کند. بدین منظور با تحمل خطرات و مشکلات به کشورهای مسیحی سفر کرده و با رهبران کلیسا گفتگو می‌کند اما نتیجه چندانی نصیبش نمی‌شود. آرزوی او این است که روزی این گمراهان نیز خدای واقعی را شناخته و او را از روی مَحبت و نه چون برده‌های زنجیری و به امید پاداش٬ پرستش کنند.
در سن ۷۳ سالگی به شهری در الجزایر -در شمال آفریقا- سفر می‌کند. آن کشور در آن زمان تحت حکومت مملوکها بوده و توسط سلطان ناصر اداره می‌شد. وی حاکمی شریر بود که کلیساها را ویران نموده و مسیحیان را سوزانده و یا قطعه قطعه می‌کرد٬ مگر کسانی که به آغوش اسلام پناه می‌آوردند. اما ریموند لال که آرزو داشته تا به مقام الوهیت مسیح در میان منکرینش شهادت دهد٬‌ ترسی به دل راه نداده و پا بدان خطه می‌گذارد.
آن پیر مبشر به محض ورودش به آنجا در بازار ایستاده و شروع می‌کند به بشارت کلام به زبان عربی. او با شجاعت به مردمی که دورش گرد آمده بودند می‌گوید که مسیحیت تنها دین حقیقی است و اعلام می‌کند که حاضر است تا با علمای مسلمین بحث کند. مردم با شنیدن سخنان او که مسیح پسرخداست و رستگاری فقط از راه ایمان به او ممکن است٬ به خشم آمده و قصد جانش را می‌کنند. اما مُفتی آنجا وی را از دست جمعیت آشوبگر رهانیده و به وی می‌گوید که این کارش دیوانگی محض است. سپس از او می‌خواهد که اگر می‌تواند ادعایش را در میان جمع خبرگان دینی ثابت کند.
در روز موعود عالمان و شنوندگان کنجکاو در محلی گرد آمده و ریموند شروع به دفاع از موضعش کرده و با دلایلش سعی می‌کند تا شنوندگانش را مجاب سازد. یکی از برهانهایی که او از آن استفاده می‌کند اشاره به ده فرمان خداوند است. پس از تفسیر مختصر آن احکام٬ به آن‌ها نشان می‌دهد که بنیانگزار اسلام هر یک از این احکام خداوند را شکسته و زیر پا گذارده است. سپس از ایشان می پرسد٬‌ چگونه ممکن است خداوند سفیری را بفرستد که احکامش را نادیده انگارد؟ شجاعت گفتار او باعث می‌شود تا او را به سیاهچالی بیندازند و به مدت ۶ ماه در حبس نگاهش دارند. در این بین نیز به او وعده زنان زیبا٬ مقام و قدرت را می‌دهند مشروط بر اینکه دست از عقایدش برداشته و به دین اعرابی بگرود. اما تهدید٬‌ وعده و و فریب ملاها راه به جایی نمی‌برد. عاقبت او را سوار بر کشتی کرده و از آن خاک بیرون می‌رانند.
اما وی در سن ۷۹ سالگی دوباره به آنجا بازگشته و به طور مخفیانه به مردم بشارت داده و با آن‌ها از ملکوت خداوند صحبت می‌کند. اکنون در او عشق فراوانی است که هرچه زودتر به حضور خداوند عیسی مسیح برسد. سپس یک روز به میدان شهر رفته و در ملاء عام شروع به موعظه می‌کند. وی در موعظه‌اش به مردم هشدار می‌دهد که اگر در بی‌ایمانی خود ادامه دهند و مَحبت خداوند را که در انجیل به آن‌ها اهداء می‌شود رد کنند٬ هلاکت ابدی در انتظارشان خواهد بود. جمعیت نیز به خشم در آمده و او را به بیرون دروازه شهر کشانیده و در ۳۰ جوئن ۱۳۱۰ میلادی او را سنگسار می‌کنند. دوستانش بعدأ جسدش را به مایورکا حمل کرده و در کلیسای سن فرانسیس به خاک می سپارند.
( جالب است که تفکر شهادت در آئین مسیحیت کاملاء متفاوت است با آنچه که مسلمین بدان باور دارند. فرد مسیحی حاضر است تا برای اثبات اعتقادش و به خاطر اعتراف به تثلیث جان خود را نیز از دست بدهد. اما جهادگر مسلمان آماده است تا با گرفتن جان دیگری -حتی به قیمت از دست دان جان خود-دین خود را به زور شمشیر به آن فرد تحمیل کند. او به خاطر عقیده‌ای که آن را کورکورانه پذیرفته جان خود را به خطر نمی‌اندازد٬ ضرورتی هم برای آن نیست زیرا به او اجازه تقّیه داده شده تا در این مورد جانش را حفظ کند!)
نوشته ساموئیل زومر (Samuel Zwemer) – ترجمه دکتر زرین قلوب



سوال از خود؟





آیا کسی را می شناسی که  لایق تر از عیسی مسیح باشد برای پرستش؟

آیا کسی را می شناسی که پیامی قدرتمند از این به شما بدهد؟

((عیسی فرمود؛ تمام اختیارات آسمان و زمین به من داده شده است )) متی 28//18

آیا کسی برتر از عیسی مسیح هست؟

آیا کسی را می شناسی که گناهان ما را بیامرزد؟

نتـــــرس بپرس؟ از خود عیسی بپرس
در خلوتت
اینقدر عیسی را به چالش بکش تا دریافت کنی؟

مطمئن باش خود خداوند به تو جواب خواهد داد و راه را به تو نشان خواهد داد



توماس بیلنی: مرگ وی

توماس بیلنی: مرگ وی



«از آن رنج‌هایی که خواهی کشید مترس. اینک ابلیس بعضی از شما را در زندان خواهد انداخت تا آزموده شوید و مدت ده روز رنج خواهید کشید. اما تا به مرگ امین باش تا تاج حیات را به تو بدهم.» (مکاشفه یوحنا۲: ۱۰)
تاریخ کلیسای مسیح صحنه مقابله دشمن‌جانها با گسترش کلام خداوند است. هر زمان که سعی در گسترش کلام خداوند در بین مردم شده٬‌ بلافاصله شیطان دست به کار شده تا مانع آن شود. تهدید٬ خشونت و قتل٬ از روش‌های رایجی است که این فرشته سقوط کرده از آن‌ها برای مقصودش استفاده می‌کند.
در زمان اصلاحات کلیسا٬ وقتی که اروپا از تاریکی قرون وسطی بیرون می‌آمد٬ آنچه که باعث بهبود جامعه و پیشرفت آن شد٬ کتاب مقدس بود. همه مردم به کلیسا می‌رفتند اما کتاب مقدس به زبانه عامه مردم در دست نبود و کشیش هرچه که دوست داشت به آن‌ها می‌گفت. اصلاح گرایان اولین کاری که کردند ترجمه کتاب به زبان مادری مردم جامعه بود. از این طریق تعالیم و آموزه‌های کتاب مقدس در اختیار همگان قرار گرفته و از سلطه کلیسای رومان کاتولیک خارج شد. این کار شعله خشمی را شعله‌ور ساخته و تعداد بی‌شماری از ایمانداران را در خود فرو بلعید. اما کلام خداوند که پرقدرت‌تر از هر ترفند و حیله شیطان است٬ چون نوری درخشان در ظلمات آن عصر تابیده و مردم را به سوی مسیح و رستگاری هدایت کرد. اصلاحگران با شعار: «تنها کتاب مقدس٬‌ تنها ایمان» حیات را به کلیسای رو به مرگ اروپا وارد کردند.
یکی از وسیله‌هایی که کلیسای روم در آن زمان برای ترساندن مردم از آن استفاده می‌کرد٬ سوزاندن کسانی بود که آموزه‌های غلط کلیسای روم را رد کرده و تنها به آنچه که در کتاب مقدس نوشته شده بود باور داشتند. جای آن دارد که امروزه ما این درس را از تاریخ گرفته و آن را به یاد داشته باشیم؛ اگر ما را به خاطر نام مسیح به زندان انداختند و مورد آزار٬ اذیت و شکنجه قرار گرفتیم٬‌ به هیچ وجه تعجب نکنیم! این روش قدیمی آن شریر برای جلوگیری از گسترش کلام نجات‌بخش انجیل است . حال بگذارید تا به آخرین ساعات عمر «توماس بیلنی» یکی از این اصلاحگران انگلیسی که پر از روح خداوند و عشق به مسیح بود توجه می‌کنیم؛ باشد که باعث دلگرمی و قوت قلب ما شود!
«« چند نفر از دوستان «بیلنی» به نوریچ رفتند تا با او خداحافظ کنند؛ در میان ایشان «ماتیو پارکر» کشیش فقید کلیسای کانتربری بود. دم غروب بود و بیلنی مشغول صرف آخرین شام خود. روی میز مقدار کمی غذا گذاشته شده و روی چهره او شعف و سروری که روحش را پر ساخته بود. یکی از دوستانش گفت: «تعجب می‌کنم که چگونه با این شادی غذا می‌خوری!» بیلنی در پاسخ گفت:« من درست مثل یک کشاورز روستایی عمل می‌کنم که در یک کلبه خرابه زندگی می‌کند و تا جایی که از دستش بر می‌آید خرج کلبه‌اش می‌کند تا آن را سرپا نگاه دارد٬ من هم تا جایی که از دستم برمی‌آید به این پیکر خاکی که رو به نابودی است رسیدگی می‌کنم» با این کلام از سر میز برخاسته و کنار دوستانش نشست.
یک از آن‌ها به او گفت: « تو حرارت سوزاننده آتش را فردا حس خواهی کرد اما روح خداوند به تو تسلی می‌بخشد و آن را برای ابدیتی شیرین خنک می‌سازد.» بیلنی که به نظر می‌آمد به این کلمات می‌اندیشد٬ دستش را به سوی چراغی که روی میز در حال سوختن بود دراز کرده و انگشتش را بر فراز شعله قرار داد. ایشان با شگفتی گفتند: «چه می‌کنی!» پاسخ داد: «هیچ! تنها گوشت و استخوان خود را با آتش آزمایش می‌کنم؛ فردا خداوند کل بدن مرا در آتش خواهد سوزانید.» و همچنان که انگشتش را بر بالای شعله نگاه داشته بود گویی مشغول به یک آزمایش غریب است٬ ادامه داد: « به تجربه می‌دانم که آتش بسیار سوزنده است؛ اما به واسطه کلام خداوند و تجربه‌ٔ دیگر شهیدان کلیسا کاملأ قانع شده‌ام که زمانی آتش مرا دربرگیرد و نابود سازد٬ آن را حس نخواهم کرد. اما این پیکر فرسوده من نابود خواهد شد٬ برای لحظه‌ای ممکن است دردناک باشد اما بدنبال آن شادی وصف ناپذیری است.» سپس انگشت خود را پس کشید و بند اول آن سوخته بود. وی اضافه کرد: «زمانی که در میان آتش گام برداری٬ نخواهی سوخت» (این کلمات در خاطر بعضی از کسانی که آن را شنیدند چنان تأثیری گذاشت که تا روز مرگ آن را فراموش نکردند.)
خارج از دروازه شهر-معروف به دروازه بیشاپ- دره کم عمقی بود به نام: «دره لولاردها»٬ که با زمینی فراز محاطه شده و فضایی شبیه یک آمفی تئاتر را ایجاد کرده بود. روز شنبه نوزدهم آگوست٬ عده‌ای سرباز نیزه به دست آمدند تا بیلنی را ببرند و وی ایشان را در زندان ملاقات کرد. یکی از دوستانش به او نزدیک شد تا او را تشویق کند که مردانه بایستد٬ بیلنی پاسخ داد که: «وقتی که دریانوردی وارد کشتی‌اش می‌شود و دل به دریای طوفانی می‌زند٬ امواج او را به این سو و آن سو می‌کشانند؛ اما امید رسیدن به ساحلی آرام به او قدرت می‌دهد تا با امواج مواجه بشود. سفر من نیز اکنون آغاز گشته و هر طوفانی که پیش بیاید٬ کشتی من به زودی به مقصدش خواهد رسید.»
بیلنی از میان کوچه های «نوریچ» که مملو از جمعیت ناظر بود٬ عبور کرد؛ رفتارش سنگین و سیمایش آرام بود. سرش را تراشیده بودند و لباس عادی مردم را به او پوشانیده بودند. یکی از دوستانش به نام «دکتر وارنر» وی را همراهی می‌کرد٬ دیگری در تمام طول راه به فقرا صدقه می‌داد. جمعیت به دره لولاردها رسیدند و به سرعت در سراشیبی آنجا جای گرفتند. وقتی که بیلنی به محل مجازاتش رسید٬ زانو زده و دعا کرد٬ سپس برخاسته و به گرمی چوبه دار را بوسید. آنگاه چشمان خود را به سوی آسمان برافراشته و اعتقادنامه رسولان را تکرار کرد و بعد از اینکه به تجسم و رستاخیز مسیح اعتراف نمود٬ دچار چنان احساسات شدیدی شد که حتی جمعیت نیز به اندوه و احساس درآمدند. سپس به خویش آمده و ردایش را کناری نهاد و از کُند‌ه‌های هیزمی که برهم انباشته شده بودند٬ بالا رفت و در حین صعودش مزمور صدو چهل وسوم را به صدای بلند خواند. سه مرتبه آیه سوم را تکرار کرد «و بر خادم خود به محاکمه برمیا. زیرا زنده‌ای نیست که در حضور تو پارسا شمرده شود» سپس اضافه کرد: «دستهای خود رابه سوی تو دراز می‌کنم. جان من مثل زمین خشک٬ تشنه توست» آنگاه به سوی ماموران روی کرده و گفت «آیا آماده‌اید؟» که گفتند: بلی! بیلنی پشت خود را به ستون چوبی داده و زنجیری را که با آن او را بدان بستند٬ بالا کشید. دوستش ٬ دکتر وارنر با چشمان لبریز از اشک با او خداحافظی کرد. بیلنی به او لبخندی زده و گفت: «دکتر٬ گله خود را خوراک بده تا وقتی که خداوند آمد تو را در حال انجام این کار ببیند.» تعدادی از صومعه‌نشین‌ها که علیه او شهادت داده بودند٬ به خاطر احساسات گرم مردم دچار ترس شده و به نجوا به وی گفتند «این مردم باور دارند که بانی مرگ تو ما هستیم و به ما صدقه نخواهند داد!» با شنیدن این سخن او رو به جمعیت گفت: «ای مردم به خاطر من از دست این‌ها عصبانی نشوید؛ گویی مسب مرگ من آن‌ها هستند. آن‌ها بانی آن نیستند» او باور داشت که مرگش به اراده خداوند است. آنگاه مشعلی را به توده هیزم نهادند٬ در ابتدا و برای چند دقیقه شعله کوچک و لرزانی بود و سپس ناگهان شعله سوزانی به هوا شد. مردم شنیدند که وی نام مسیح را چند مرتبه تکرار نمود و گاهی نیز فریاد زد «ایمان دارم». بادی شدید که شعله را به سویی رانده و از او دور می‌کرد٬ رنج و عذابش را طولانی‌تر کرد: برای سه مرتبه به نظر رسید که آتش از او دور شد و برای سه مرتبه دوباره بازگشت تا وقتی که سرانجام تمام توده در آتش شعله‌ور بود و او جان سپرد.»»
برگرفته از تاریخ پروتستان٬ نوشته ج. ه. مرل دوبانیه (J.H. Merle d Aubigne) – ترجمه دکتر زرین قلوب

نحوه آغازارتباط با خداوند زنده عیسی مسیح - چطور مسیحی شوم - Masihi Shava...

AOG Church of Iran- Tehran کلیسای جماعت ربانی مرکز تهران -ایران Kelisa J...



۱۳۹۴ فروردین ۲۷, پنجشنبه

انجیل کلام خداوند


شنیدن و به‌جای آوردن ( یعقوب 1)

۱۹برادران عزیز من، توجه کنید: هر‌‌کس باید در شنیدنْ تند باشد، در سخن‌گفتنْ کُند و در خشمْ آهسته!۲۰زیرا خشمِ آدمی پارسایی مطلوب خدا را به‌بار نمی‌آورد.۲۱پس هرگونه پلیدی و هر فزونی بدخواهی را از خود دور کنید و با حلم، کلامی را که در شما نشانده شده و می‌تواند جانهای شما را نجات بخشد، بپذیرید.
۲۲بهجای‌آورندۀ کلام باشید، نه فقط شنوندۀ آن؛ خود را فریب مدهید!۲۳زیرا هر‌کس که کلام را می‌شنود امّا به آن عمل نمی‌کند، به کسی مانَد که در آینه به چهرۀ خود می‌نگرد۲۴و خود را در آن می‌بیند، امّا تا از برابر آن دور می‌شود، از یاد می‌برد که چگونه سیمایی داشته است.۲۵امّا آن که به شریعتِ کامل که شریعت آزادی است چشم دوخته، آن را از نظر دور نمی‌دارد، و شنوندۀ فراموشکار نیست بلکه بهجای‌آورنده است، او در عمل خویش خجسته خواهد بود.
۲۶آن که خود را دیندار بداند، امّا مهارِ زبان خود را نداشته باشد، خویشتن را می‌فریبد و دیانتش باطل است.۲۷دینداریِ پاک و بی‌لکه در نظر پدرِ ما خدا، آن است که یتیمان و بیوه‌زنان را به‌وقت مصیبت دستگیری کنیم و خود را از آلایش این دنیا دور بداریم.

۱۳۹۴ فروردین ۲۶, چهارشنبه

11-04-2015_ Hamian Zendanian Masihi Va Siasi dar Iran

سه مأموریت، یک وجه مشترک ( دبوره ؛شیرین عبادی و یاعیل چادر نشین )



دکتر مژده شیروانیان

چند روزی است که با خواندن سرگذشت خانم شیرین عبادی، در کتاب بیداری ایران، مسحور و شیفتۀ این زن بی‌نظیر، مصمم و پرشهامت شده‌ام. او که به‌خاطر مبارزات خود در دفاع از حقوق محرومین و به‌خصوص زنان و کودکان برندۀ جایزۀ صلح نوبل در سال ۲۰۰۳ شد، در زمره زنان شیردلی است که دردپذیری و حساسیت خود را به نیرویی خستگی‌ناپذیر برای مبارزه با تبعیض و ظلم تبدیل کرده‌اند.
خانم شیرین عبادی در سال ۱۳۴۹ در سن بیست و سه سالگی به سِمَت قضاوت رسید و اولین زنی بود که رئیس دادگاه شهرستان تهران شد. اما پس از انقلاب با برکنار شدن از این سمت، و پس از انجام حدود ۱۵ سال کارهای حاشیه‌ای در دادگستری، خود را بازنشسته کرد و خانه‌نشینی برگزید. اما دعوت به مبارزه علیه بی‌عدالتی و تبعیض در او فروکش نکرد و سرانجام در سال ۱۳۷۵ با قبول کردن وکالت خانوادۀ لیلا فتحی و مبارزات خستگی‌ناپذیر خود در این راستا، شهرت جهانی یافت.
لیلا فتحی دختر یازده ساله‌ای بود از یکی از روستاهای اطراف سنندج که خانوادۀ او از فرط فقر به‌سختی روزگار می‌‌گذراندند. به همین جهت لیلا هر روز به‌اتفاق دیگر کودکان فامیل برای جمع کردن گُل‌های وحشی به مزارع اطراف می‌رفت تا با فروش این گل‌ها، خانواده‌اش بتوانند امرار معاش کنند. اما یک روز تابستان در حالی که کودکان مشغول کار بودند، سه مرد جوان به لیلا حمله می‌کنند. بچه‌های دیگر از ترس پا به فرار می‌گذارند، اما پسر خالۀ لیلا که در پشت درختی پنهان شده بود، به چشم خود می‌بیند که چگونه این سه مرد با کمال وحشی‌گری به لیلا تجاوز می‌کنند و سپس با مشت بر سر او می‌کوبند و بدن بی‌جان او را از شیب صخره‌های تیز آن ناحیه به پایین پرتاب می‌کنند.
پس از دستگیری این سه مرد و اعتراف آنها به این عمل حیوان‌مأبانه یکی از آنها به‌طرز مشکوکی در زندان خود را به دار می‌آویزد و دو تن دیگر نیز توسط دادگاه به مرگ محکوم می‌شوند. اما از آنجایی که بر طبق قانون ایران خون‌بهای مرد دو برابر زن است، رأی رئیس دادگاه این بود که خون‌بهای این دو مجرم نیز بیش از ارزش خون لیلای ۱۱ ساله است. از این رو برای اجرای حکم اعدام این دو مرد خانوادۀ لیلا می‌بایست مبلغ هنگفتی می‌پرداختند! حکمی که به گفتۀ خانم عبادی به جای مجازات کردن مجرم، در عمل، فردِ قربانی و یا خانوادۀ او را مجازات می‌کند!
در این مقاله جای آن نیست که به تشریح مراحل مختلف دفاع خانم عبادی از این خانوادۀ محروم و مظلوم بپردازیم - دفاعی که هر چند به‌جایی نرسید، اما ذهن مردم را نسبت به پایمال شدن حق این مظلومین بیدار کرد و سرآغازی شد برای مبارزات گستردۀ خانم عبادی در دفاع از محرومین.
خوانندگان عزیز "کلمه"، حال بیایید کمی قرن بیست و یکم را وداع گوییم و سفری به گذشته کنیم، سفری به اوایل عصر آهن در سال ۱۱۲۵ قبل از میلاد. به سرزمین اسرائیل سفر می‌کنیم و در کوهپایه‌های افرایم با یک زن قاضی دیگر روبرو می‌شویم به‌نام دَبوره، که میز محکمه‌اش در زیر درخت نخلی قرار دارد معروف به نخل دَبوره. حوزۀ قضایی این زن، همۀ قوم اسرائیل است.


این زن مقتدر و روحانی در زمانی مابین مرگ یوشع، جانشین موسی، و شروع دوران پادشاهی در اسرائیل می‌زیست. قوم اسرائیل در این دوران به‌وسیلۀ انبیا و داوران و کاهنان اداره می‌شدند. انبیا به کمک کاهنان، ارادۀ خدا را برای قوم می‌طلبیدند و آنان را به انجام آن تشویق و ترغیب می‌کردند. داوران نیز افراد باحکمتی بودند که به مشکلات خانوادگی و اجتماعی مردم رسیدگی می‌کردند. دبوره یکی از ۱۴ داور اسرائیل و تنها داوری بود که از عطای نبوت بهره داشت. در حقیقت از بین "داوران" هیچ‌یک به اندازه دبوره برای قوم اسرائیل الگویی مثبت نبودند. به‌عنوان مثال، جدئون را می‌بینیم که برای راضی کردن مردم بتی می‌سازد تا آن را بپرستند (داوران ۸)، یفتاح با نذر عجولانۀ خود سرِ یگانه‌ دخترش را بر باد می‌دهد (داوران ۱۱) و شمشون به‌جای اینکه خود را ملامت کند که چرا جلوی زبانش را نگرفت تا شرطی را که بسته بود به دوستانش نبازَد، زن اول خود را می‌کُشد (داوران ۱۴)!
دبوره در مسندِ قضا نه تنها مشکلات شخصی مردم را می‌شنید، بلکه در لابلای آن و ماورای شکایات روزمرۀ آنان، تنگنای مردم و ظلمی را که حکومتِ یابین و سردار لشکرش سِیسَرا به مردم روا می‌داشتند را نیز می‌دید و می‌شنید، و بی‌شک از خدا پاسخی برای رفع این مشکلات طلب می‌کرد.
ماجرای نبوت دبوره در برانگیختن یک سردار ارتش و ترغیب او به جنگ در زمانی اتفاق می‌افتد که قبایل اسرائیل پراکنده، ناامید و مأیوس بودند و آن‌چنان که باید و شاید، برکات سرزمین موعود را تجربه نمی‌کردند. در این ماجرا می‌بینیم که چگونه لشکر قوم اسرائیل به‌طرزی باورنکردنی، غیرطبیعی و غیرقابل پیش‌بینی بر یکی از مجهزترین و آزموده‌ترین لشکریان آن زمان پیروز می‌شود. فرماندۀ این نبرد کسی نبود جز دبوره، و قوم اسرائیل در نتیجۀ این نبرد تمامی دشت‌های حاصلخیز یزرعیل و شارون را از آن خود ساختند.
این جنگ در کوه تابور اتفاق افتاد (همان جایی که سال‌ها بعد واقعۀ تبدیل هیئت مسیح در آن رخ داد). در این جنگ، لشکر دشمن به رهبری سِیسرا با وجود در اختیار داشتن نهصد ارابۀ آهنین که در حقیقت نشانۀ پیشرفت حیرت‌انگیز ادواتِ نظامیِ آنان بود، شکست ‌خورد. قومِ تقریباً بی‌سلاح و پیاده‌نظام اسرائیل به این صورت به پیروزی ‌دست یافت: در حین جنگ ناگاه بارانی شدید درمی‌گیرد و زمین چنان گِل‌آلود می‌شود که ارابه‌های آهنین لشکر دشمن در گِل گیر می‌کنند و سپاهیان با پای برهنه فرار را بر قرار ترجیح می‌دهند. شگفت اینجاست که درست همان چیزی که مایۀ قوت و امنیتِ دشمن بود و دشمن برای پیروزی بدان تکیه زده بود، خود باعث شکست و نابودی دشمن می‌شود! سِیسرا سردار لشکر دشمن وقتی وضعیت را چنین می‌بیند و درمی‌یابد که نیرو‌هایش به‌طور حتم شکست خواهند خورد، پا به فرار می‌گذارَد. در راه، به چادرِ کوچ‌نشینی به‌نام حابر برخورد می‌کند. زن حابر که یاعیل نام دارد به پیشواز سیسرا می‌رود و او را به چادر شخصی خود دعوت می‌کند، و سیسرا نیز به خیال اینکه مابین خاندان یابین و خانوادۀ حابر صلح حکمفرماست، دعوت او را می‌پذیرد غافل از اینکه حابر از نسل یترون پدر زن موسی است و خاندانش برای بنی‌اسرائیل دل می‌سوزانند! یاعیل این زن پر شهامت، وقتی سیسرا سردار لشکر به خواب می‌رود میخی از چادر برمی‌کشد و با چکش بر شقیقۀ مردی می‌کوبد که چندین برابر از او قوی‌تر بود.
بدین ترتیب او را می‌کُشد و پیروزی بر دشمن نه به‌وسیلۀ باراق سردار لشکر، بلکه به‌وسیلۀ یک زن صحرانشین و بی‌تجربه در جنگ، حاصل می‌گردد! هر چند خلاصۀ داستان در این مقاله نوشته شده است، اما توصیه می‌شود که خوانندگان برای آشنایی بهتر با کل داستان به فصل‌های ۴ و ۵ از کتاب داوران مراجعه کنند.
بی‌شک از این داستان درس‌های بی‌شماری می‌توان آموخت و هدف از بازگو کردنِ آن در این مقاله نیز همین بوده است که خوانندگان را برانگیزاند تا از حکایتِ رهبریِ خردمندانه و پیروزی این زنان بر دشمن، برای خود الگو گیرند.

دبوره البته نمونۀ بسیار خوبی است از قابلیت رهبری یک زن، و اینکه چطور می‌تواند در اجتماع به‌طور مثبت در کنار یک مرد کار کند و با پی بردن به استعداد‌ها و توانایی‌های او، به جای رقابت با مرد، همکار او باشد. همچنین دبوره مشوّق بسیار مقتدری نیز بود و توانست یک سردار مقتدر اما بزدل را تشویق کند تا در جنگ بایستد و جلو رود. اما به‌نظر نویسندۀ این سطور بارزترین صفت این سه زن و وجه مشترک‌شان در این است که دعوت خاص و خواندگی منحصر به‌فرد زندگی خود را شناختند و در زمانی که باید به آن دعوت لبیک ‌گفتند و به بزرگی و قدرتِ قوای مخالف نگاه نکردند.
این سه زن با اینکه در اجتماع و فرهنگ خود جنس ضعیف یا لااقل ناچیزتر از مخالفان خود محسوب می‌شدند و با اینکه بجای توکل بر روش‌های معمول جنگ، به سلاح‌ و روش‌هایی غیرعادی یا خلاف عرف پناه بردند، اما وجود مشکل و اهمیت جنگ را شناخته بودند و موانع بزرگ و همچنین ضعف و ناچیزی خود را بهانه‌ای برای سازش قرار ندادند. آنها در مبارزه‌ای که پیش روی‌شان بود و هست با آنچه در دسترس‌شان بود، پیش رفتند. چه تشابه پررنگی بین مبارزات آنان و مبارزۀ داوود و جلیات وجود دارد!
دبوره در رهبری این مبارزه به آنچه ماورای معادلات انسانی بود نظر داشت. او می‌دانست که پیروزی در جنگ به کار خدا بستگی دارد نه به تعداد قوای دشمن و برتریِ ابزار جنگی! دبوره زنی بود که می‌دید باید در برابر شریر ایستاد، و برای مبارزه قدم جلو نهاد. او زنی باتدبیر بود که فقط به مشورت و رفع شکایات روزانۀ مردم بسنده نکرد، بلکه قدمی برای رهایی قوم خود از زیر فشار ظلم برداشت.
یاعیلِ صحرانشین نیز هر چند صحنه‌ بسیار هولناک و مشمئزکننده‌ای را در عهدعتیق به‌تصویر می‌کشد، اما قابلیت او در شناسایی دشمن و شهامت او در جنگیدن با دشمن به‌رغمِ ابزارهای ابتدایی‌ای که در اختیار داشت، براستی قابل تحسین است! نابود کردن یک دشمن قوی‌هیکل و جنگ‌آزموده‌ بدست یک زن ساده در خیمۀ کوچک و شخصی خودش، به ما یادآوری می‌کند که مبارزات بزرگِ زندگی ما در درجه نخست در خلوتِ شخصیِ ما صورت می‌گیرد و در همانجاست که به یاریِ خدا بر مشکلات غول‌آسای زندگی غلبه می‌یابیم.
خانم شیرین عبادی پس از تلاش‌های شبانه‌روزی خود در حق‌خواهی از دادگاه در رابطه با موضوع لیلا فتحی می‌گوید: «هر چند در این مورد نتوانستم سیستم قانونی را ذره‌ای به سوی عدالت سوق دهم اما فکر می‌کنم به نتیجۀ دیگری دست یافتم و آن این که این دعوی به الگویی ملی برای نشان دادن نقیصۀ قانون کشور ما در دفاع از حق زنان و کودکان تبدیل شد.» او هنوز هم سرسختانه به تلاش‌های خود در دفاع از حقوق محرومین ادامه می‌دهد.
در جامعه‌ای که ما هستیم چه جنگ‌هایی وجود دارد؟ چه مبارزات روحانی‌ای ما را به چالش می‌طلبند؟ واکنش شخصی ما در قبالِ مشکلاتی مانند فقر، ظلم، بی‌خدایی، فساد و غیره چیست و چگونه می‌توانیم با استفاده از استعداد‌ها و عطایای حتی به‌نظر ناچیز، خود را مجهز کنیم و با اطاعت از دعوت خاص خدا برای زندگی و مأموریت خود، پیروزی او را تجربه نماییم؟



منابع استفاده شده:

Iran Awakening by Shirin Ebadi, Rider books
Women who changed their world by Jill Brisco, Victor books
Women in the Bible.net/Deborah Under The Palm Tree/Adriene Cruz
WebBible Encyclopedia - ChristianAnswers.Net


۱۳۹۴ فروردین ۲۲, شنبه

زن به‌صورت خدا آفریده شد



کتاب‌مقدس از همان ابتدا ما را با خدای زنده روبرو می‌گرداند که بدون کمترین ابهامی دارای شخصیت است. این خالق مقتدر، بر هر آنچه خلق نموده حاکم است. او خود را مکشوف می‌سازد. صحبت می‌کند، فرمان می‌دهد، خلق می‌کند و بالاتر از همه با انسان‌ها عهد می‌بندد و با دمیدن روحش بر انسان به او موجودیت می‌بخشد. پس او خدایی دور نیست بلکه خدای است زنده و نزدیک.
این خدای زنده و نزدیک، زن را چگونه آفرید و زن و مرد امروزی از زندگی حوا چه می‌آموزند؟

زن به‌صورت خدا آفریده شد

در کتاب پیدایش ۱:‏۲۷-۲۸ چنین می‌خوانیم: «پس خدا آدم را به‌صورت خود آفرید. او را به‌صورت خدا آفرید. ایشان را نر و ماده آفرید و خدا ایشان را برکت داد و خدا بدیشان گفت: »بارور و کثیر شوید و زمین را پر سازید و در آن تسلط نمایید، و بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و همۀ حیواناتی که بر زمین می‌خزند، حکومت کنید.
با توجه به این آیات می‌بینیم که "حوا" به صورت خدا آفریده شد. هم زن و هم مرد در این کاملیت آفریده شدند، شبیه خدا.
کلام خدا انسان را چنین به تصویر می‌کشد: شبیه خدا و حاکم بر موجودات. پس انسان موجودی است اجتماعی که برای مشارکت خلق شده و لازم بود که این انسان مذکر و مؤنث خلق شود برای مشارکت با یکدیگر و با خالق خود.
زن (همچون مرد) موجودی اجتماعی است که برای مشارکت خلق شد.
در باب ۲ پیدایش، آیات ۲۱-۲۳ چنین می‌خوانیم: «خداوند خدا، خوابی گران بر آدم مستولی گردانید تا بخفت، و یکی از دنده‌هایش را گرفت و گوشت در جایش پر کرد و خداوند خدا آن دنده را که از آدم گرفته بود زنی بنا کرد و وی را به نزد آدم آورد.»
از مفسر کتاب‌مقدس در دانشگاه الهیات نیوجرسی بنام هنری متیو چنین نقل شده است:
«خدا این استخوان را از پهلوی آدم گرفت، نزدیک بازوی او و نزدیک قلب او. نزدیک بازوی او که مرد از او محافظت کند و نزدیک قلب او که به او عشق بورزد و او را دوست بدارد. این استخوان از سر مرد گرفته نشد تا زن به او فرمانروایی کند و نه از پای او که مبادا او را پایمال کند.»
پس هدف خدا این بود که زن یار و یاور مرد باشد. دوست بدارد و دوست داشته شود. با وجودیکه می‌بینیم که خدا مرد را اول آفرید و زن را پس از او، با این‌حال زن را خلقت دست دوم بحساب نیاورد که چیزی کم‌تر برای او درنظر گرفته باشد بلکه همان روح را که در آدم دمید در زن هم دمید و به هر دو یک مأموریت داد. زیبایی کار خدا در این بود که زن را از جنس مرد آفرید؛ آنها می‌توانستند یکدیگر را درک کنند، با یکدیگر مصاحبت داشته باشند و مشترکاً مأموریت خدا را انجام دهند.
با وجود این‌که زن پس از مرد خلق شد اما در نقشۀ آفرینش خدا او جایگاه منحصر به فرد خود را داشت. در حقیقت همان‌طور که پولس در ۱ قرنتیان ۱۱:‏۱۱ و ۱۲ می‌گوید: «زن از مرد جدا نیست و مرد هم جدا از زن نیست در خداوند . زیرا چنانکه زن از مرد است همچنین مرد نیز به‌وسیلۀ زن، لیکن همه چیز از خدا.»


زن (همچو مرد) با ارادۀ آزاد آفریده شد. اما گناه ...

در باب ۳ پیدایش می‌بینیم که چگونه دشمن این خلقت در کمین بود و چگونه مصیبت گناه گریبان‌گیر انسان شد.
هنگامی که شیطان در قالب مار در صدد فریب زن بود، چه چیز باعث سقوط زن می‌شود؟ درست است که او نمی‌دانست مار همان "شیطان" است، ولی این را می‌دانست که او نیز مخلوق است. پس به‌جای این‌که خالقش را اطاعت کند از مخلوق اطاعت کرد. مخلوقی که تمام سعی‌اش این بود که غرور و تکبر زن را تقویت کند. و این زن بود که به آنچه خدا به او داده بود اکتفا نکرد و خواست که عارف‌تر و داناتر از خدا شود.
 متأسفانه بسیاری از مسیحیان بحث‌های زیادی را به این اختصاص داده‌اند که چگونه زن باعث ورود گناه به جهان شد و او بود که باعث لغزش مرد شد. این مباحث نه تنها درد و مصیبت گناه را کم نمی‌کند بلکه برعکس وسیله‌ای برای تحقیر زنان شده است و بر این نکته نیز سرپوش می‌گذارد که ضعف زن در پیروی از مخلوق به‌جای خالق، درست همان ضعف مرد بود.
شاید مرد در زمان صحبت مار با زن در آن‌جا بود چون می‌بینیم که در این مکالمات ضمیر جمع بکار می‌رود اما شاید هم آن‌جا نبود و زن و مردی که برای مشارکت با هم ساخته شده بودند در مقابل وسوسه و شرایط دشوار، خود را تنها می‌بینند. اما حقیقت امر در این است که مرد هم تحت فشار و جبر نبود او حق انتخاب داشت ولی آدم هم به‌جای این‌که از خالق پیروی کند، مخلوق را پیروی کرد. پس در گناه افتادن به جنسیت بستگی ندارد. خالق به هر دوی آنها آموخت که بطرف شرارت نروند و او را پیروی کنند ولی آنها با نااطاعتی، خدا را از جایگاه اول زندگی خود پایین کشیدند و خواستۀ خود را جایگزین کردند و به این ترتیب بدبختی و مصیبت گریبانگیر آنان شد.
اما یکی از نتایج گناه در رابطۀ زن و مرد چه بود؟ این دو که با هم دوست و یار و یاور بودند اکنون دیگر اعتماد بین آنها از هم گسسته شده بود و مرد بجای این‌که زن را معاونی موافق خود ببیند همواره در پی این بود که برتری خود را به زن ثابت کند و بر زن خود ریاست و حکومت کند.
در پی گناه، مرگ و سختی و الم وارد جهان شد و طبیعتاً "زن" هم از درگیری با این درد و رنج مستثنی نبود.
اما با وجود گناه "حوا" و شکست‌ها و رنج‌های زندگیش از این زن چه می‌توان آموخت؟

"حوا" زنی بود که به‌کار خدا در زندگیش معترف بود

در پیدایش باب چهارم آیه ۱ می‌خوانیم که هنگامی که حوا قائن را به‌دنیا می‌آورد با نامی که برای او انتخاب می‌کند به‌کار خدا در زندگیش اعتراف و اقرار می‌کند: "مردی از یهوه حاصل نمودم". در حقیقت حوا می‌دانست که با وجود همه قصورات و بی‌وفایی‌هایش خدا او را ترک نکرده و حیات و زندگی خود و فرزندش را مدیون خدا می‌دانست.
 کمبود‌های روحانی حوا هر چه بود دید او را از قدرت خداوندش باز نداشت و شاید بتوان به جرأت گفت که حوا با تجربه روحانی منفی‌ای که داشت درس‌های مثبتی آموخت.
او یاد گرفت که در ضعف‌های اوست که قدرت خدا نشان داده می‌شود و به‌جای این‌که به گذشته بچسبد و دائم به قصوراتش فکر کند، به اعمال و کار‌های خدایی فکر کند که نقشه‌هایش با شکست مواجه نمی‌شود و در زندگی شکست خورده او هم هنوز مشغول کار است.

"حوا" به فیض خدا ایمان داشت

هنگامی که حوا شیث را به دنیا می‌آورد می‌گوید: «خدا نسلی دیگر به من قرار داد به عوض هابیل که قائن او را کشت» (پیدایش ۴:‏۲۵). برای یک مادر مصیبتی بزرگ‌تر از این وجود ندارد که مرگ فرزندش را ببیند و حتماً حوا هم از این قائده مستثنی نبود اما درد او از یک مادر داغدیده عمیق‌تر بود چرا که یک فرزندش قاتل فرزند دیگرش بود! یک مادر چطور می‌تواند این را تحمل کند؟ تلخی و کلافگی و غصه چه آسان می‌تواند در وجود این زن رخنه کند به‌طوریکه جز مرگ چیزی او را راحت نکند! اما حوا آموخته بود که فیض خداست که در مصیبت‌ها او را بلند می‌کند. او یاد گرفته بود که فیض خدا در بحبوحه مسائل پیچیده زندگی و مصیبت‌ها، شکست‌ها و حتی گناهان راهی برای رهایی و نجات و محبت باز می‌کند.
معنی اسم شیث یعنی "عطا شده". حوا یاد گرفته بود که "عطای" خدا می‌تواند در بطن مشکلات و سختی‌ها و مصیبت‌ها او را تسلی دهد و باعث شود که به‌جای نگریستن بر گذشته به آینده‌ای که خدا عطا کرده چشم بدوزد.
باشد که زن و مرد امروزی بتواند از فراز و نشیب‌های زندگی روحانی حوا درس‌ها بیاموزد و غفلت‌ها و قصوراتش نه تنها وسیله سقوط روحانی او نگردند بلکه اعتماد و توکل او را به‌کار خدا و فیض عظیم او بیش‌تر سازد.

با تشکر از کشیش شهناز منصوری


آکسیون حمایت از زندانیان مسیحی و سیاسی در ایران شنبه 11 آپریل 2015 برابر با 22 فروردین 1394 میدان سرگل استکهلم سوئد.

آکسیون حمایت از زندانیان مسیحی و سیاسی در ایران شنبه 11 آپریل 2015 برابر با 22 فروردین 1394 میدان سرگل استکهلم سوئد.
در حمایت از کلیه زندانیان سیاسی خصوصا زندانیان مسیحی در زندانهای حکومت اسلامی حاکم بر ایران و همچنین اعتراض به تعرض جنسی به دو نوجوان ایرانی در فرودگاه عربستان.


































































































نوروز با زندانیان عقیدتی و سیاسی

۱۳۹۴ فروردین ۲۱, جمعه

ارزش گنجشک ها // عزت نفس (( جان استات))



**یکی از مهمترین عناصر در روند بلوغ انسان، رشد عزت نفس به‌‌صورت صحیح است. برخی از انسان‌‌ها خود را بزرگتر از آنچه که هستند می‌‌پندارند و برخی نیز به‌‌شدت احساس تحقیر می‌‌کنند. به‌‌جای هر کدام از این نگرش‌‌های افراطی در مورد خود (خود کم‌‌بینی یا خود بزرگ‌‌بینی) بهتر است همانطور که پولس رسول فرمود «واقع‌‌بینانه در مورد خود قضاوت کنیم» (رومیان ۱۲:‏۳). برای تحقق بخشیدن به این کار بایستی دیدگاه کتاب‌‌مقدس را در مورد هویت خود به یاد آوریم. از یک سو ما انسان‌‌هایی هستیم که به‌‌صورت خدا خلق شده‌‌ایم و از سوی دیگر گناهکارانی هستیم که دچار تباهی شده‌‌ایم و تحت داوری خدا می‌‌باشیم. ما هم محصول خلقت هستیم و هم محصول سقوط. این تضاد انسانیتِ ماست.**

از میان این دو افراط نامتعادل (برتری و فرومایگی)، دومین حالت در دنیای امروز بیشتر شایع است. افراد زیادی هستند که احساس می‌‌کنند مورد پذیرش و محبت نیستند و خودشان را بی‌‌ارزش می‌‌بینند. پس مهم و به جا است که عیسی راجع به "‌ارزش" ‌ما به‌‌عنوان یک انسان صحبت کرد و آن را با ارزش گنجشکان مقایسه نمود. او گفت: «پس مترسید، زیرا ارزش شما بیش از هزاران گنجشک است» (متی ۱۰:‏۳۱ و لوقا ۱۲:‏۷). او عمداً کم‌‌اهمیت‌‌ترین و کوچکترین موجودی را که می‌‌توانست به آن فکر کند انتخاب کرد و سپس از کوچکترین به بزرگترین رسید. اگر حتی یک گنجشک «نزد خدا فراموش نمی‌‌گردد» (لوقا ۱۲:‏۶) و یا بدون اراده و آگاهی خدا «به زمین نمی‌‌افتد» (متی ۱۰:‏۲۹)، چقدر بیشتر خدا فرزندان انسانی‌‌اش را به یاد آورده و آنها را محفاظت می‌‌کند.

اهمیت این تضمین زمانی بیشتر می‌‌شود که به‌‌یاد ‌‌آوریم گنجشک‌‌ها شهرت خوبی ندارند و اغلب اوقات بی‌‌خاصیت و بی‌‌مصرف تلقی شده‌‌اند. گنجشک‌‌ها یکی از شایع‌‌ترین پرندگانی هستند که بیشترین پراکندگی را در میان پرندگان در سطح زمین دارند. "‌پسر دومستیکوس”، که نام دیگر آن گنجشک خانگی انگلیسی است، تقریباً همه جا یافت می‌‌شود. این پرنده که بومی اروپا، آفریقا و آسیا است در اوایل قرن نوزدهم به استرالیا و نیوزلند و در سال ۱۸۵۰ به آمریکا برده شد به امید اینکه بتواند آفت کرم‌‌های درختی را از بین ببرد. برخی از دانشمندان گنجشک‌‌های خانگی را در گروه خانوادگی خودشان طبقه‌‌بندی کرده‌‌اند. برخی دیگر عقیده دارند که ایشان متعلق به خانواده ویورها (Weavers) هستند. این در حالی است که گنجشک‌‌های ایالات متحده آمریکا مانند گنجشک اسفنجی (Spong Sparrow)، گنجشک چیپینگ (the Chipping Sparrow) و گنجشک مرداب (the Swamp Sparrow) به گروه بانتینگ‌‌ها (the Buntings) تعلق دارند. این دو خانواده با هم حدود ۷۰۰ گونه را شامل می‌‌شوند که بزرگترین گروه پرنده‌‌ها را تشکیل می‌‌دهند.
جهانی بودن گنجشک‌‌های خانگی در اصل به‌‌دلیل انعطاف‌‌پذیری آنها می‌‌باشد. در مورد غذای آنها هم می‌‌توان گفت که با وجود اینکه خوراک آنها بیشتر دانه است، تقریباً هر چیز قابل خوردنی را می‌‌خورند. آنها از هر سوراخ و یا تورفتگی برای ساختن لانه استفاده می‌‌کنند. این پرندگان آنقدر ناقُلا و زیرک‌‌اند که در شهر مادری من لندن در ارتفاع ۱۶۵ فوتی بر روی ستون نلسون در میدان ترفلگار (Trafalgar Square)، بر روی برج ویکتوریا در پارلمان، در دست راست مجسمه دوک ولینگتون (Duke of Wellington) (ورودشان از طریق سوراخی در یکی از انگشتان او بوده است) و حتی در دهان یکی از شیرهای برنز میدان ترفلگار (Trafalgar Square) لانه کرده‌‌اند.
علاوه بر ناچیز بودنِ گنجشکان، برخی از نویسندگان به‌‌خاطر تعداد زیاد آنها از خصوصیات بدشان صحبت کرده‌‌اند. گفته شده است که آنها از خود راضی، پرسروصدا، خشن، گستاخ و عبوس و دارای دیگر صفات زننده هستند. بافن، طبیعت‌‌گرای فرانسوی در قرن هجدهم، راجع به گنجشک‌‌ها بسیار منفی و حقیرانه نوشت. او می‌‌گوید: «موجودی است بسیار مخرب، با پرهای کاملاً بی‌‌مصرف، بدنش غذای بی‌‌مزه‌‌ای است، آوایش گوشخراش است و انس‌‌گیری‌‌اش منزجرکننده.»
حتی "‌ویسکونت گری" ‌که بین سال‌‌های ۱۹۰۵-‏‏‏‏‏‏۱۹۱۶ وزیر امور خارجه بریتانیا بود کتابی نوشت به نام "‌طلسم پرندگان" ‌(۱۹۲۷) که نسل‌‌های بسیاری از دوست‌‌داران پرندگان را خشنود ساخت. ولی با این حال او نیز نمی‌‌توانست کلمه نیکویی برای گنجشک‌‌ها پیدا کند. او نوشت که «گنجشک‌‌ها در سپیده‌‌دم به‌‌نحوی جیک‌‌جیک می‌‌کنند که مایه رنجش می‌‌شوند، در حالی که پرندگان دیگر آواز می‌‌خوانند، لانه آنها آنقدر نامرتب است که به چشم ناخوشایند می‌‌آید، به‌‌سرعت زیاد می‌‌شوند و محصول دانه‌‌ها را خراب می‌‌کنند و گل‌‌های زعفران را غارت می‌‌‌‌نمایند.» پس چه چیز مثبتی در مورد گنجشک‌‌ها می‌‌توان گفت؟ شاید تنها نکاتی را که می‌‌توان برشمرد این است که «یک پرنده است، و از آنجایی که پرنده است، پر دارد و به‌‌خاطر پرهایش تاحدی از زیبایی برخوردار است... و باید اعتراف کرد که آنها پرندگان بسیار باهوشی هستند.»
این قضاوت‌‌های منفی راجع به گنجشک‌‌ها مثال مثبت مسیح از آنها را بیشتر برجسته می‌‌کند. او در حقیقت چنین گفت که کمبود پرهای رنگین و آوازهای آهنگین هم توسط خدا گرامی داشته می‌‌شود. آنها هم فراموش نمی‌‌شوند و از طرف خدا حفاظت می‌‌گردند. ‌‌
آنچه که عیسی در اناجیل متی و لوقا راجع به گنجشک‌‌ها گفته است درست است. به گفتۀ متی مسیح پرسید که «آیا دو گنجشک به یک پول سیاه فروخته نمی‌‌شوند؟» (متی ۱۰:‏۲۹). به روایت انجیل لوقا مسیح گفت: «آیا پنج گنجشک به دو پول سیاه فروخته نمی‌‌شود؟» (لوقا ۱۲:‏۶). چنین محاسبه‌‌ای همیشه صاحبنظران را به فکر فرو برده است. ادولف دیسمن (Adolf Deissmann) در کتاب معروفش به‌‌نام "‌نوری از شرق باستان" ‌(۱۹۲۷) تفسیری در این مورد ارائه داده است. اول اینکه از بین تمامی غذاهایی که در بازار به افراد فقیر فروخته می‌‌شد، گنجشک ارزان‌‌ترین بود. دوم اینکه گنجشک‌‌ها یا دوتایی و یا پنج‌‌تایی فروخته می‌‌شدند. سوم اینکه می‌‌شد در آن زمان با یک پول سیاه دو گنجشک خرید و با دو پول سیاه پنج گنجشک. و دیسمن اینگونه نتیجه می‌‌گیرد که: «این موجود نگون‌‌بخت فقیر به تعداد زیاد در قفس‌‌های فروشنده‌‌ها لرزان بال بال می‌‌زنند. تعداد بسیاری از آنها را به پول بسیار کم می‌‌توان خرید، ارزش آنها چقدر کم است. ولی در عین حال هر یک از آنها توسط پدر آسمانی محبت می‌‌شوند. چقدر بیشتر خدا برای انسانی که بیش از تمامی دنیا ارزش دارد توجه می‌‌کند و دل می‌‌سوزاند!»

خانم کلر کیپس (Clare Kipps) در کتاب کوچک خود به نام "‌فروخته شده برای فارثینگ" ‌رابطۀ قابل‌‌توجه خودش را با یک گنجشک سرراهی کوچک به نام کلرنس (Clarence) که در دوره جنگ جهانی دوم شکل گرفت توضیح می‌‌دهد. کلرنس عطایای خارق‌‌العاده‌‌ای به‌‌عنوان هنرپیشه و موسیقیدان دارد و قابلیتِ غیرعادی برای آواز خواندن. وقتی در سن ۱۲ سالگی به مرگش نزدیک شده بود، کلر کیپس نوشت: «ما تضمینی قاطع از بالاترین قدرت (خدا) داریم که هیچ گنجشکی بدون آگاهی پدرِ عاشق به زمین نمی‌‌افتد. من این اطمینان را دارم که گنجشک من استثناء نمی‌‌باشد». کلرنس در ۲۳ آگوست۱۹۵۲، ۴ ماه بعد از اینکه کتابِ کلر کیپس تمام شد، فوت کرد. او شجاع، باهوش و تا لحظه آخر به‌‌نظر آگاه بود. دلیل مرگ او پیری زیاد بود.
در سال ۱۹۶۷ گردن جانی اریکسون (Joni Eareckson Tada) هنگام شیرجه زدن در ساحل چزاپیک شکست. او یک دختر نوجوان ورزشکار بود. این تصادف او را برای همیشه به‌‌طور کامل فلج کرد و بر صندلی چرخ‌‌دار نشاند. شوهر او کِن به امید اینکه بتواند او را شاد کند، ‏ بیرون از پنجره‌‌شان ظرفی محتوی دانه برای پرندگان گذاشت. در ابتدا جانی حسرت آزادی پرندگان را می‌‌خورد. ولی بعد به یاد گفته عیسی راجع به گنجشک‌‌ها افتاد. او گفت:‌‌ «من به ظرف دانه نگاهی انداختم  و لبخند زدم. اگر عیسی به یک عقاب توجه کرده بود آن را خوب درک می‌‌کردم....ولی یک گنجشک ستیزه‌‌جو؟‌‌ ارزش دوجین آن ده سنت آمریکایی نیز نیست. خود مسیح این را گفت. با این حال از میان هزاران گونه پرنده، خداوند کم‌‌اهمیت‌‌ترین و ناهنجارترین پرنده را که مورد کمترین توجه است انتخاب کرد. موجود کوچکی که حتی کنجکاوترین پرنده‌‌بازان نسبت به آن بی‌‌توجه‌‌اند. همین اندیشه بود که به‌‌تنهایی ترس‌‌های مرا کنار زد. احساس کردم که مهم هستم و مورد توجه. به خودم گفتم اگر خدای عظیم به یک گنجشک نامرتب کوچک توجه می‌‌کند که مدام به ظرف غذای بیرون پنجره من چنگ می‌‌زند حتماً به تو هم اهمیت می‌‌دهد و توجه می‌‌کند.»
همانطور که سیویلیا. دی. مارتین  شاعر سنتی آمریکا گفته:‌‌
چشمان او بر آن گنجشک است
و می‌‌دانم که به من نگاه می‌‌کند
 
در  پایان این بخش به آنچه در آغاز گفتم برمی‌‌گردم، یعنی به مسئلۀ عزت نفس. تنها روشی که می‌‌تواند به ما کمک کند تا ارزش خودمان را بیشتر بدانیم این است که بفهمیم ارزش ما نزد خدا چیست. عیسای ‌‌مسیح گفت که حتی یک گنجشک نزد خدا فراموش نمی‌‌شود و این در حالی است که ارزش ما بسیار بیشتر از چندین گنجشک است. پس اگر خدا از گنجشک‌‌ها که پرندگانی به‌‌نظر ناچیز و کم‌‌اهمیت هستند نگهداری می‌‌کند چقدر بیشتر از ما حفاظت می‌‌کند. به‌‌راستی که خدا محبت خودش را در صلیب به ما ثابت کرد. همانطور که اسقف ویلیام تمپل (William Temple) گفته است: «ارزش من ارزشی است که نزد خدا دارم، که بسیار عظیم است، چرا که مسیح جان خود را برای من فدا کرد.»

الاهیات چیست؟ دکتر مهرداد فاتحی



واژۀ الاهیات در فارسی
o تعریف فرهنگ معین: ۱) امور مربوط به خدا؛ ۲) حکمت الهی که عبارت است از مطالعه و بررسی در خصوص امور مربوط به خدا
o الاهیات به طور سنتی بخشی از مبحث بزرگتر مابعدالطبیعه در فلسفه به شمار می‌آمد.
o ما واژۀ "الاهیات" را در ترجمۀ واژۀ انگلیسی theology به کار می‌بریم.
واژۀ Theology در انگلیسی
o از ترکیب دو واژۀ یونانی به دست آمده است: Theos به معنی "خدا" و logos به معنی کلام یا اندیشه. پس theology در لغت یعنی کلام یا اندیشه دربارۀ خدا.
o به لحاظ تاریخی نیز الاهیات در ابتدا به معنی مطالعه و تفکر دربارۀ خدا به کار می‌رفت و امروزه نیز یکی از کاربردهای این واژه همین است یعنی بررسی آموزۀ خدا در ایمان مسیحی. ولی بعدها الاهیات معانی وسیعتری نیز پیدا کرد.
o الاهیات به معنی وسیعترِ بررسی و تفکر پیرامون همۀ آموزه‌های مسیحی نیز به کار می‌رود.
o الاهیات همچنین در اشاره به رشته‌ای دانشگاهی به کار می‌رود که به مطالعۀ مبانی، منابع، تاریخ ، دلالتها و کاربردهای مختلف باورهای مسیحی می‌پردازد.




ماهیت الاهیات: ایمان در جستجوی فهم
• آگوستین می‌گوید: "من ایمان می‌آورم تا بفهمم".
• آنسلم الاهیات مسیحی را "ایمان در جستجوی فهم" تعریف می‌کند.
• الاهیات مسیحی از ایمان برمی‌خیزد و با ایمان شروع می‌شود.
• این ایمان نه ایمان به طور کلی بلکه ایمان مسیحی به طور خاص است.
• این ایمان نه ایمانی فردی بلکه ایمانی است که در جامعۀ مسیحی یعنی کلیسا روییده و نمو کرده است.
• ایمان برخاسته از ملاقات انسان با خداست. ایمان واکنش مثبت انسان است در برابر خدایی که انسان را در پیام انجیل ملاقات می‌کند. این ایمان البته از همان آغاز شامل حداقلی از فهم نیز هست، ولی به آن منحصر نیست. ایمان از ابعاد ارادی و احساسی نیز برخوردار است.
• الاهیات مسیحی از موضعی خنثی و بیطرف سخن نمی‌گوید، بلکه از موضع کسی که به مسیح به عنوان منجی و خداوند خود ایمان دارد و می‌کوشد تا مطابق ارادۀ او و ارزشهای برخاسته از این اراده زندگی کند.
o در دفاع از بیطرفی: ۱) بنا به ادعا، برای رسیدن به حقیقت بیطرفی ضرورت دارد. تعهد با حقیقت منافات دارد. ۲) باعث می‌شود که الاهیات بتواند به عنوان رشته‌ای آکادمیک مطرح باشد.
o در دفاع از تعهد ایمان: ۱) بین حقیقت و تعهد هیچ منافاتی نیست. در واقع، حقیقت، تعهد نیز می‌طلبد. مهم این است که ایمان با دیدی باز و حالتی انعطاف‌پذیر به جستجوی فهم برآید. آنچه باید از آن بر حذر بود تعهد نیست بلکه تعصب است! ۲) هر تحقق و پژوهشی، آگاهانه یا ناآگاهانه متضمن یک سلسله تعهدات و مفروضات پیشین است. بیطرفی کامل، خواب وخیالی بیش نیست! ۳) الاهیات مسیحی در پاسخ به ایمان یک جامعه ظهور می‌کند. مطالعۀ الاهیات به عنوان یک فعالیت صرفاً آکادمیک و بدون هیچگونه تعهد و موضع‌گیری ایمانی به معنی نادیده انگاشتن این واقعیت است که مسیحیت یعنی اعلان پیام انجیل و دعا و پرستش. ۴) در آن صورت، فقط کسی می‌تواند عقاید مسیحی را به درستی بفهم و تشریح کند که خودش مسیحی نباشد!


 نقطۀ آغاز الاهیات مسیحی سعی در اثبات حقانیت ایمان بر اساس اصول عقلانی مورد قبول همگان نیست، بلکه الاهیات مسیحی ایمان را مفروض می‌گیرد و سپس از چشم‌انداز آن به جهان و خدا و خود می‌نگرد.
• وجه تمایز الاهیات با فلسفه: فلسفه سعی می‌کند از چشم‌انداز اصولی کلی که مورد قبول همه باشد به موضوعات مشابهی نظر کند
• وجه تمایز الاهیات با مطالعه ادیان
• الاهیات مسیحی کوششی است برای فهمیدن
• هرچند االاهیات مسیحی با ایمان شروع می‌شود، ولی این ایمان، ایمانی است که می‌خواهد بفهمد. همین عزم و جستجوی ایمان برای فهمیدن است که سبب می‌شود ایمان مسیحی ایمانی کورکورانه نباشد.
• بعلاوه، الاهیات مسیحی اعتقاد راسخ دارد که با ایمان داشتن است که فهم امکان‌پذیر می‌گردد. حتی در قلمروی دفاعیات مسیحی باید با ایمان شروع کرد و نشان داد که ایمان مسیحی است که بهترین تبیین را برای تمامیت تجربۀ بشری در این جهان به دست می‌دهد.
• الاهیات مسیحی تلاش ایمان است برای فهمیدن هرچه درست‌تر، دقیق‌تر، عمیق‌تر و جامع‌تر مبنا، موضوع و محتوای ایمان.
• الاهیات مسیحی جستجو است.
• ایمانی که الاهیات با آن آغاز می‌شود، ایمانی است پرسشگر، در جستجو، خستگی‌ناپذیر، سختگیر، امیدوار و شادمان.
• ایمان مسیحی ایمانی است فروتن که مدعی رسیدن به مقصد و داشتن پاسخ نهایی به همۀ پرسشهای خود و دیگران نیست.
• ایمان مسیحی هیچ وجه اشتراکی با لاقیدی نسبت به جستجوی حقیقت، یا ترس از اقدام به این جستجو، یا کاهلی در ادامۀ راه یا یأس در مورد رسیدن به مقصد ندارد.


۱۳۹۴ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

صلح میان انسان و خدا



رومیان فصل 5

صلح میان انسان و خدا

۱پس چون از راه ایمانْ پارسا شمرده شده‌ایم، میان ما و خدا به‌واسطۀ خداوندمان عیسی مسیح صلح برقرار شده است.۲ما توسط او، و از راه ایمان، به فیضی دسترسی یافته‌ایم که اکنون در آن استواریم، و به امید سهیم شدن در جلال خدا فخر می‌کنیم.۳نه‌تنها این، بلکه در سختیها نیز فخر می‌کنیم، زیرا می‌دانیم که سختیها بردباری به‌بار می‌آورد۴و بردباری، شخصیت را می‌سازد، و شخصیت سبب امید می‌گردد؛۵و این امید به سرافکندگی ما نمی‌انجامد، زیرا محبت خدا توسط روح‌القدس که به ما بخشیده شد، در دلهای ما ریخته شده است.
۶هنگامی که هنوز ناتوان بودیم، مسیح در زمان مقتضی به‌خاطر بی‌دینان جان داد.۷حال آنکه به‌ندرت ممکن است کسی به‌خاطر انسانی پارسا از جان خود بگذرد، هرچند ممکن است کسی را این شهامت باشد که جان خود را برای انسانی نیک بدهد.۸امّا خدا محبت خود را به ما اینگونه ثابت کرد که وقتی ما هنوز گناهکار بودیم، مسیح در راه ما مرد.۹پس چقدر بیشتر، اکنون که توسط خون او پارسا شمرده شده‌ایم، به‌واسطۀ او از غضب نجات خواهیم یافت.۱۰زیرا اگر هنگامی که دشمن بودیم، به‌واسطۀ مرگ پسرش با خدا آشتی داده شدیم، چقدر بیشتر اکنون که در آشتی هستیم، به‌وسیلۀ حیات او نجات خواهیم یافت.۱۱نه‌تنها این، بلکه ما به‌واسطۀ خداوندمان عیسی مسیح که توسط او از آشتی برخورداریم، در خدا نیز فخر می‌کنیم.

مرگ به‌واسطۀ آدم، حیات به‌واسطۀ مسیح

۱۲پس، همانگونه که گناه به‌واسطۀ یک انسان وارد جهان شد، و به‌واسطۀ گناه، مرگ آمد، و بدینسان مرگ دامنگیر همۀ آدمیان گردید، از آنجا که همه گناه کردند -۱۳زیرا پیش از آنکه شریعت داده شود، گناه در جهان وجود داشت، امّا هرگاه شریعتی نباشد، گناه به‌حساب نمی‌آید.۱۴با اینحال، از آدم تا موسی، مرگ بر همگان حاکم بود، حتی بر کسانی که گناهشان به‌گونۀ سرپیچی آدم نبود. آدم، نمونۀ کسی بود که می‌بایست بیاید.
۱۵امّا عطا همانند نافرمانی نیست. زیرا اگر به‌واسطۀ نافرمانی یک انسان بسیاری مردند، چقدر بیشتر فیض خدا و عطایی که به‌واسطۀ فیض یک انسان، یعنی عیسی مسیح فراهم آمد، به‌فراوانی شامل حال بسیاری گردید.۱۶براستی که این عطا همانند پیامد گناهِ آن یک تن نیست. زیرا مکافات از پی یک نافرمانی نازل شد و به محکومیت انجامید؛ امّا عطا از پی نافرمانیهای بسیار آمد و پارساشمردگی را به ارمغان آورد.۱۷زیرا اگر به‌واسطۀ نافرمانی یک انسان، مرگ از طریق او حکمرانی کرد، چقدر بیشتر آنان که فیض بیکران خدا و عطای پارسایی را دریافت کرده‌اند، توسط آن انسان دیگر، یعنی عیسی مسیح، در حیاتْ حکم خواهند راند.
۱۸پس همانگونه که یک نافرمانی به محکومیت همۀ انسانها انجامید، یک عمل پارسایانه نیز به پارسا شمرده شدن و حیات همۀ انسانها منتهی می‌گردد.۱۹زیرا همانگونه که به‌واسطۀ نافرمانی یک انسان، بسیاری گناهکار شدند، به‌واسطۀ اطاعت یک انسان نیز بسیاری پارسا خواهند گردید.
۲۰حال، شریعت آمد تا نافرمانی افزون شود؛ امّا جایی که گناه افزون شد، فیض بی‌نهایت افزونتر گردید.۲۱تا همانگونه که گناه در مرگ حکمرانی کرد، فیض نیز در پارسایی حکم براند و به‌واسطۀ خداوند ما عیسی مسیح، به حیات جاویدان رهنمون شود.

الهیدان برجسته آلمانی


دیتریش بونهوفر( الهیدان برجسته آلمانی)



فرد مسیحی را جایی ؛ نه در کنج صومعه ؛ بلکه میان انبوه دشمنان است
* هم در آنجاست که ماموریت وی نهفته است*

وسوسه؛ فرصتی برای رشد یا لغزش

(( وسوسه های زندگی من؛ استادان الهیاتی من هستند))  مارتین لوتر




هر وسوسه ای فرصتی است برای انجام یک کار نیکو .
در شاهراه رشد و بلوغ مسیحی؛ وسوسه ها نه فقط سنگ لغزش نیستند
بلکه می توانند به سنگ مستحکمی در زیر بنای ایمان ما تبدیل گردند
مشروط به اینکه بدانیم که به همان اندازه که وسوسه می تواند فرصتی برای انجام یک کار اشتباه باشد
به همان میزان فرصتی برای انجام یک کار صحیح نیز میباشد.
 هر بار که شما آزادانه انتخاب می کنید که به جای گناه ؛ کار نیکو انجام دهید ؛ یک گام در شباهت به
*مـــسیــح *پیش رفته اید